سهمیه ی قرصِ این شبمو میندازم بالا، به تمامِ خون و خونریزیِ توی مغزم اجازه میدم که بهم هجوم بیارن، و با لذت تمامِ افکارِ دردناکم رو میپذیرم.
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان
امروز فهمیدم هرکاری با زخمهام بکنم به طورِ کامل از بین نمیرن. یه ردی ازشون میمونه. برای همیشه.
بهش گفتم. عکس العملش هم باعث شد اعتمادم به احساسی که بهش دارم بیشتر بشه هم اینکه یکم از آینده ترسوند منو.
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان
بعضی وقتا چشمام سیاهی میره و برای چند دقیقه هیچی نمیفهمم. انگار وارد یه بعد دیگه میشم و برمیگردم. بعضی وقتا میخوام انقدر مشت به کیسه بوکسم بزنم تا از دستم خون بیاد، شاید اینکار باعث شه به خودم بیام. بعضی وقتا بیش از حد قرص میخورم، بعضی وقتا هم اصلا نمیخورم، که باعث میشه عصبی بشم و افکار بدی داشته باشم. بعضی وقتا از خودم متنفر میشم، چون هیچی ندارم که به کسی که برام مهمه بدم. بعضی وقتا... بعضی وقتا اونقدر خسته میشم که دوباره فکر خودکشی به سرم میزنه. کاش این بعضی وقتا از بین برن.
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان
کابوسهای شبانه توی خواب، کابوسهای روزانه توی بیداری.
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان
با زخمای روی بدنم کنار میام. با خودم میگم فوقش اگه کامل از بین نرفتن روشون تتو میکنم. اما با زخمای روی روحم چکار کنم؟ اونارو چطور بپوشونم؟
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان
امروز یه چیزیش هست. نمیتونم بفهمم چشه، و سعی کردن برای فهمیدن خستم کرده. شاید باید خودمو متوقف کنم تا اونم راحت تر باشه.
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان


برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان
نمیدونم چمه. امروز باز حالم بد شده بود. قلبم درد میکرد، نفس تنگی داشتم، دستام میلرزید، و سرم گیج میرفت.
برچسب:
نویسنده: مینا عباسیان